قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

418

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كريم خان با لهجهء لرى به آقا محمد خان گفت ( ويسه پيران ) زيرا بيشتر هنگام او را چنين مىناميد بچه را دوروئى مياموز تو خود از دشمنى زيرانداز مرا ريزريز مىكنى و به بچه دوروئى ميآموزى پس از آن برخاست دست خود را بر شانهء من ميزد و آفرين ميگفت و مرا بر زمين زدن برادرزادهء خود واميداشت تا آنكه ويرا بر زمين افكندم پس مرا پيش خوانده و بر زانوى خويش نشانده چهره‌ام را بوسيد و مهربانى بسيار فرمود . شعر : پدرمرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن ندانى چه بودش فرومانده سخت * بود تازه بىبيخ هرگز درخت ؟ چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مده بوسه بر روى فرزند خويش [ 703 - عمارت ساختن كريم خان . ] 703 و منها داستان ستونهاى سنگى كه آقا محمد خان بروزگار پادشاهى به تهران آورد بيشتر مردم مىدانند روزيكه اين ستونها را با رنج بسيار از باروى شيراز بالا مىكشيدند كريم خان بآقا محمد خان فرموده بود ميدانم اكنون در چه انديشه هستى با خود ميگوئى براى اين راه كم كه ستونها را ببرند اين همه رنج مى كشند من چگونه اينها را به تهران برم آقا محمد خان نيز در آندم همين انديشه را در دل داشتى . كريم خان گاهى در ميان ايل زند به بستگان خود كه شكايت ميكرد گفته بود كه اگر خدا به كسى فرزند يا برادرزاده ميدهد خوب بودى كه مانند آقا محمد خان باشد پيداست كه پس از من اين جوان به ايران دست‌يافته پادشاه خواهد شد بزرگان زند گفتند هرگاه چنين است چرا او را بقتل نرسانى گفتى كسى را كه خدا براى پادشاهى آفريده باشد من چگونه مىتوانم او را از اين كار بازدارم . شعر : چو انعام كردى مشو خودپرست * كه من سرورم ديگران زيردست اگر تيغ دورانش انداختست * نه شمشير دوران هنوز آختست چو بينى دعاگوى دولت هزار * خداوند را شكر نعمت گزار [ 704 - مهربانى كريم خان با مردم . ] 704 من المكارم كريم خان پادشاهى بود پيروزمند و دلير و خوشخوى و مهربان مؤلف تاريخ خسروان گويد : گمان نمىكنم از آغاز جهان كه اين همه شهرياران آمده‌اند هيچيك را چنين خوى نيك بوده باشد از بزرك‌منشى نام پادشاهى را از خود برداشته و خود را وكيل الرعايا مىخواند و اگر گاهى او را بنام شاهى ميخواندند او را بد آمده ميگفت شاه ، ابو تراب ميرزاى نمك‌نشناس است كه هر دم دست‌آويز كسى است .